نارسیمها مردی است که به همراه پسر یک سالهاش در حال فرار است. او به کومباکونام میرسد و در خانهی دارما کارتا (مدیر معبد) روستا اقامت میکند. اما در آنجا با گوری برخورد میکند که به دلایلی از او خوشش نمیآید، با اینکه دوست دوران کودکیاش است. یک زندانی محکوم به مرگ به نام رامی ردی نیز به نظر میرسد که کینهای از نارسیمها دارد. نارسیمها کیست و چه کرده که این همه دشمن دارد؟