شلیک گری حرفه ای است. او دشمنان زیادی دارد و مشکلات فراوانی. او عجله دارد، او هدایت میشود... مادر پَول به بیمارستان میرود و از او میآموزد که پدرش زنده است. پَول به روستای دوردست میرود و پدرش را میبیند. پدر پَول برای مدت زیادی نابیناست، اما این او را از زندگی باز نمیدارد. او همیشه با دستیار وفادار– سگی راهنما– همراه است. زندگی دیگری به پَول گشوده میشود — روستاییان، شیوهٔ ساده زندگیشان، مراقبتهای پدر. مادر نیز با تعقیب دشمنان پَول میرسد تا فرزندش را به مکانی آرام ببرد تا «نشسته باشد». اما پَول از مرد پیر همچون نابینا جدا نمیشود و درکی از راهنما در او احساس میکند.