خط داستانی
سامیر جوانی از طبقه متوسط است که با برادر کوچکترش زندگی میکند. جز خانهای بزرگ که از والدین به ارث برده، چیز زیادی ندارد. از دیدن ویران شدن کشورش جلوی چشمانش کلافه است. یک رؤیای صادق در دل دارد که کاهش نرخ بالای جنایت در افغانستان است. سامیر دِیسْلِسیا دارد و نمیتواند به خوبی یاد بگیرد. سعی میکند با کار بر هنرهای رزمی جای خالی ناتوانی آموزش را جبران کند، اما تمرکز لازم برای برتری در آن را ندارد. روزی به پلاکی کهنه در قلعهای فرسوده میرسد و بهزودی درمییابد که آن گردنبند به او قدرت زمان میبخشد. هرگاه او یا دیگر شهروندان در خطر باشند، سامیر از گردنبند برای کند کردن گذر زمان استفاده میکند تا زمان زیادی برای پیدا کردن راهی برای خروج از خطر در اختیار داشته باشد. او از قدرت گردنبند برای شکست دادن باندهای قدرتمند افغانستان بهره میبرد و در نتیجه دشمنان قدرتمندی برای خود میآفریند.