خط داستانی
در دوره ای که امپراتور بزرگ کنستانتین کبیر به عنوان امپراتور عظیم در نظر گرفته می شد در قرن چهارم میلادی آنیویر در هند فرمانرانی می کرد او پسری به نام جئواسف به دست آورد برای او فالگیران گفتند که وقتی بزرگ شود مسیحی خواهد شد هنگامی که ایونیر این را شنید به هیجان آمد و برای جلوگیری از این میل او جئواسف را در قصر دورافتادهی حبس کرد او به کارگزاران و آموزگاران نصیحت کرد تا هرگز درباره ایمان مسیحیان با او سخن نگویند با گذشت سال ها جوزف بزرگ شد و تحصیل قابل توجهی یافت اما نتوانست از کمبودها و بی حوصلگی خود رهایی یابد او از علت این وضعیت پرسید اما پاسخی نیافت پدرش یک بار به او اجازه داد برای پیاده روی بیرون برود اما زیر نظارت شدید بود در یکی از پیاده روی ها با دو فرد پیر و فقیر روبرو شد و تنها به آنان نزدیک شد و به آنان صدقه های فراوان داد آن ها راز محدودیت او را فاش کردند از آن پس او تشنه پژوهش در ایمان مسیحی شد