خط داستانی
نیکول نویسندهای درگیر است که دلتنگ دوستپسر سابقش، کریس، است. کریس یک موزیسین استودیویی ناکام است که دلتنگ گروه موسیقیاش است. ماری یک مربی یوگای متأهل است که دلتنگ کمی هیجان است. آنها از دوران دبیرستان بهترین دوست بودهاند و برای جشن عروقی یکی دیگر از بهترین دوستانشان در دبیرستان به نام جولیا دور هم جمع میشوند. نیکول چند کتاب انگیزشی و یک دفترچه یادداشت میآورد، کریس گیتارش و یک بطری جک میآورد و ماری، تد، همسر معتاد به کارش را میآورد. همه چیز سرگرمکننده و بازی است تا اینکه آدام، دوستپسر سابق نیکول، با دوستدختر جدیدش، ورونیکای جوان، باهوش و اگزوتیک میرسد و جعبه پاندورا باز میشود. حالا نیکول میخواهد آدام را برگرداند، کریس میخواهد مست کند و ماری یک اعتراف برای گفتن دارد. در حالی که همه چیز خراب میشود، درامهای شخصی آنها باید متوقف شود وقتی فاجعه رخ میدهد و عروقی ناگهان لغو میشود.