خط داستانی
والدین دختر مسیحی ریا راگو برای او ازدواج با دپو، یک مسلمان، را ترتیب دادهاند. او این موضوع را رد میکند و پس از یک کتککاری، به خواهران مبلّغ فرار میکند که به او پناه میدهند. اما پدرش و دوستانش به زودی او را پیدا میکنند و او را به روستا برمیگردانند. پس از ماهها شکنجه، ریا هنوز تسلیم نمیشود. او دوباره فرار میکند و موفق میشود به پست مبلّغ برسد، جایی که بیهوش میشود. در آستانه مرگ، آخرین مراسم مذهبی برای او برگزار میشود. پدر ریا تصمیم میگیرد که ازدواج را لغو کند و مهریه را به دپو برگرداند. در بستر مرگ، ریا والدینش را میبخشد.