خط داستانی
مایک ممکن است همیشه در حال گشت و گذار باشد، اما به سختی میتوان او را مردی در حال حرکت نامید. محل زندگی او متواضع است، نوار حومهای بین خانه مادرش در نیوجرسی و پیتزا فروشی که در آن کار میکند. مایک گفتگوی بزرگی ندارد و در جهتیابی هم خوب نیست، او ترجیح میدهد که چیزها به خودی خود اتفاق بیفتند تا اینکه خودش آنها را به وجود آورد. غذا دادن به سگ همسایه، برخورد با یک دوست، تماشای یک بازی هاکی: همه اینها فقط دلایل مختلفی برای قدم زدن در همان خیابانهای زمستانی، بدون عجله، بینظم و تنها هستند. یک روز، فرصت در میزند. مایک با دوست قدیمیاش مارک برخورد میکند، که از مایک میخواهد که کار تور پیادهرویاش و آپارتمانش در فیلادلفیا را در طول سفرش به لهستان بر عهده بگیرد. تغییر فصل، تغییر صحنه، تغییر شانس؟ خیابانهایی که مایک اکنون در آنها قدم میزند متفاوت هستند و خورشید در حال درخشش است، اما در غیر این صورت همان داستان قدیمی است: افراد جدید و برخوردهای جدید، با همان ناراحتی و بیحرکتی معمولی.