آنا سرگئیونا بوچکارِوا رواندرمانگری است که همه شاخصهای موفقیت در زندگی را دارد. او در موسسه تدریس میکند، مقالاتش در نشریات علمی معتبر منتشر میشود، مطب خودش را دارد و خانهاش مرتب است. اما روزی سیستمی که او به آن زندگی کرده بود با یه دیدار تنها از بین میرود. در یک یتیمخانه خیریه جایی که آنا کار میکند، یک بیمار پیر سراسیمه میماند که تنها چند ماه بیشتر از زندگیاش مانده است و این ملاقات به آنا نگاه تازهای به گذشته، به ارزش احساس انسانی، به توبه و به معنای وجود ما میدهد.