خط داستانی
مارا بورک آخرین فرد زنده روی زمین است زیرا جمعیت جهان به خاطر بیماری از بین رفته است. روز به روز مارا به جستوجوی منابع میپردازد و برای بقا میجنگد. در روزی خاص تصمیم میگیرد با کارش به پایان برساند. او لباسی سفید میپوشد، تفنگ میگیرد و در وانش آب میریزد. مارا در وان مینشیند، آخرین فریادی را میکشید و تفنگ را به چانه میگذارد. زمانی که قصد شلیک دارد، سه ضربه شدیدی شنیده میشود. مارا شوکه میشود و نمیداند چه باید کرد، بنابراین منتظر میماند. این بار صدای ضربهها بلندتر و مضطربتر است. صدای آن از درِ ورودی میآید و معلوم میشود که مارا تنها نیست.