خط داستانی
این داستانِ وال و کلِیر است: مادر و دختری. پس از مرگِ فاجعهبارِ بزرگترین دخترِ او، وال فرزندان و خانوادهاش را رها کرد و به جنگلِ کلمبیایی گریخت تا به دنبال هویتِ خود بگردد. کلِیر فقط یازده سال داشت که مادرش رفت و نتوانست بفهمد دنبال چیست. پسری که به دامِ اعتیاد افتاد، سه جدایی و خانوادهای شکسته پشت سر گذاشته شد. حالا کلِیر باردار است و تصمیم میگیرد با مادرش روبهرو شود، زخمهای گذشته را شفابخشی کند و سعی کند مادری را به شیوهٔ خود تعریف کند. با هم سفرِ صمیمانهای را آغاز میکنند تا مرزهایِ میان تعهد و آزادی، قدرتِ عشق و معنایِ خانواده را کشف کنند.