خط داستانی
لوکا و اوتیلیا، دو جوان که تازه زندگی خود را آغاز کردهاند، با کمک دوست دوران کودکیشان، ولاد، به شهر بزرگ نقل مکان میکنند. آنها در یک ساختمان قدیمی یک آپارتمان اجاره میکنند که تنها یک مرد پیر به نام فلیکس در آن زندگی میکند. این آپارتمان گذشته عجیبی دارد: یک مستأجر قبلی به نام ایرینا، شش ماه پیش به طرز مرموزی ناپدید شده است. یک شب، پس از یک دعوای بزرگ، لوکا در اتاق نشیمن خوابش میبرد و اوتیلیا را در اتاق خواب تنها میگذارد. در طول شب، لوکا فریاد همسرش را از اتاق خواب میشنود. ترسیده، لوکا به اتاقی که فریاد را از آن شنیده میرود. او متوجه میشود که همسرش ناپدید شده است، درست مانند مستأجر قبلی، بدون هیچ هشداری. یک بازی دیوانهوار آغاز میشود: لوکا باید بفهمد چه بر سر همسرش آمده و با اتهاماتی که دیگران به او میزنند، به ویژه ولاد که عاشق اوتیلیا بوده، روبرو شود.