خط داستانی
برای ناتیا شلیک گلوله به سر خواهرش و نزدیک به برخورد نکردن با او، همهٔ اینها کار روزانهٔ اوست. پس از به دست گرفتن کسبوکار خانوادگی، نمازش با مهارت تیراندازی تنها چیزی است که سفرهٔ فرسودهٔ سیرک اربلانی را رونق میدهد. وقتی غریبهای به همراه سگش از سواحل دریای سیاه به شهر زادگاهش باتومی گرجستان میآید و نمایش خود را مطرح میکند، ناتیا میبیند آیا تغییر سرنوشت در افق است. با بالا رفتن چشماندازهای سیرک، ظنها هم بالا میرود که غریبه همانطور که به نظر میرسد نیست. یک برخورد سرنوشتساز تغییراتی در او ایجاد میکند و باید خانوادهاش را در برابر چیزی که به آن تبدیل میشود حفاظت کند. بهزودی با خود به شهری دیگر در کنار خلیج، سانفرانسیسکو، میرود جایی که رو در رو شدن و فرصتها تاریکی خشنی را در درونش رها میکند. در مقابل تنهایی و قواعد جهان جدید، با هنرمندی جوانی دچار درد دوستی میشود که نیت پاکی دارد. آیا این عشق نارسا میتواند او را از آن تاریکی بیرون آورد؟ یا اینکه آنها دو نیمهٔ یک کل شکستهاند؟