دانی جوان از شهر خود در دل هیچ جا به برلین میآید تا تحصیل در رشته بازرگانی کند. جوانی بیست و چند ساله از زندگی شهری بزرگ و استقلال لذت میبرد اما با درگذشت ناگهانی پدرش باید به روستای باواریا برگردد. او دوباره با دوستانش از دوران جوانی، کیستن، راب و فریسی و زوج همیشگی تام و میشا روبهرو میشود. همچنين احساسات دانی نسبت به اولین عشقش سوسو تازه میشود. به نظر میرسد همه چیز همانند سابق است اما به زودی معلوم میشود که دوستان دانی در جستجو هستند و جایگاهی در زندگی پیدا نکردهاند.