خط داستانی
یک بز و هفت بزغاله در خانهای بر روی تپه زندگی میکردند. یک روز بز برای انجام کارهای خانه رفت و به بزغالهها به شدت دستور داد که اجازه ندهند گرگ به خانه بیاید. اما گرگ خاکستری با صدای نازک خود را جعل کرد و پوستش را رنگ کرد و توانست به خانه وارد شود. او شش بزغاله را در یک نشستن بلعید. تنها یکی نجات یافت - کوچکترین بزغاله. او بود که به مادر بز که برمیگشت، درباره مصیبت وحشتناک گفت. بز به دنبال گرگ رفت و او را در حال خواب بعد از یک وعده غذایی سنگین پیدا کرد. بز بیباک شکم گرگ را پاره کرد و بزغالهها را نجات داد. سپس بز شکم گرگ را با سنگها پر کرد و دوخت. گرگ بیدار شد، به سمت رودخانه رفت تا آب بنوشد. او خم شد و سنگها او را به پایین کشیدند. گرگ به آب افتاد و به ته رفت.