خط داستانی
دو دقیقه پس از فهمیدن اینکه پدرش تازه درگذشته است ژاکوب جوان کارگر ناپایدار بی هدف، از آن موضوع فراموش میکند. او با خواهرش روث در آپارتمانی در شهر استان نزدیک بارسلونا زندگی میکند و وقتی او همه چیز را متوجه میشود همه چیز فرو میریزد. خودش را قادر به رفتن به دیدن خانواده در خانه پدر و حتی خانه دفن نمیبیند؛ تنها پشتیبانش آلوباست که دوست پسر برادر موفقش است و رابطهای ویژه با او دارد. اما چگونه میشود از فوت پدر خود فراموش کرد؟ چرا از ملاقات با خانواده امتناع میکند؟ چه واقعاً میان آلبا و ژاکوب در جریان است؟ هر سه نفر تا خاکسپاری پدر با این پرسشها روبهرو میشوند؛ کمی بیش از بیست وچهار ساعت که ترسها، اشتیاقها، سوگ و الوظای اجتماعی را با هم مواجه میکنند.