خط داستانی
در دورانی نامشخص که همه چیز بیرنگ است، جهان رنگپریده و بیجان است. همه با پوستی سفید مانند هم به دنیا میآیند و هیچ نشانی از رنگ وجود ندارد. با این حال پسری با پوستی زرد به دنیا میآید و دیگران او را به نوعی هیولا میدانند. پسر در انزوای جنگل با مادرش زندگی میکند. در شانزدهسالگی، مادر افسردهاش که تحمل تنها بودن را ندارد خودکشی میکند و پسر خود را مقصر میداند و رویای تبدیل شدن به فردی با پوست روشن عادی را در سر میپروراند