خط داستانی
الکسی کلیموف، سالها پس از جنگ، نمیتواند دختر ماریوسیا را فراموش کند که در جبهه به عنوان یک ستوان جوان با او آشنا شده بود. اما سپس جنگ آنها را از هم جدا کرد. سالها بعد، پس از یافتن ماریوسیا، به دیدن او میرود. آنها متوجه میشوند که هنوز یکدیگر را دوست دارند. اما آنها خانواده دارند و خوشبختی آنها اکنون تنها با هزینه بدبختی عزیزانشان ممکن است.