خط داستانی
این فیلم کوتاه توسط دنی سِدور نوشته و کارگردانی شده و توسط اریک تسِنایِر و آلِکس گرِوِنینگ تولید شده است. با حضور تایی ایپولو و موری اورکارت. زمانی که کلویی سیدمنز تنها شش سال داشت، شاهد دستگیری پدرش و بردن او با دستبند بود. تروماِ آن لحظه همچنان هر شب او را آزار میدهد. اخیراً خانه خانوادهشان را از دست دادهاند و مادر کلویی به او یک جعبه مقوایی داده است. در راه رفتن به مدرسه، او بالاخره جعبه را باز کرد و یک گربهی کوچک در آن یافت. عمیقاً تحت تأثیر احساسات، کلویی در مترو گریه کرد و مسافران دیگر به او نگاه میکردند. دختربچهای پشت سرش میخواست با گربه بازی کند، اما کلویی نمیتوانست رهاش کند. در نهایت از مترو پیاده شد و تصور میکرد که پدرش برای نجات او از زندگی دشوارش به او میرسد. هنگامی که روی نیمکتی ایستگاه اتوبوس بیدار شد، همچنان جعبه و کولهپشتیاش را در بغل داشت.