خط داستانی
ویلیام کنار پنجره می ایستد و قصه خود را برای ابیگایل روایت می کند که چگونه در راه جادوگران قدم گذاشته است. ابیگایل نامرئی و روحانی وی را با طعنه می آزارد و می گوید که او نیز در جستجوی دیدن او به آن راه رفته است. ویلیام خلافش را تکذیب نمی کند بلکه به یاد می آورد که درست زمانی که فکر می کرد موفق شده است، «و بعد دخترها پدیدار شدند». در فلش بک داستان، ویلیام دو دختر مست به نام سارا و کاترینا را می یابد که از او تقاضای کمک می کنند. با دیدن بیچارگی آنان، ویلیام تصمیم می گیرد آنان را تا خانه شان همراهی کند. به تدریج کاترینا با ذهن بی تکانش از «دوست دارم را دوست دارم» و سپس با درخواست برای بوسه او را به خود می کشاند. ویلیام در ابتدا با اکراه و سپس با اشتیاق بوسه ای میدهد. ابیگایل وی را به عذاب می کشد و می گوید که این دختران در واقع خدمتکاران جادوگرانند. هنگامی که سه نفر به آپارتمان کاترینا نزدیک می شوند، سارا فقط با ترس نگاه می کند در حالی که ویلیام هر چه بیش تر به کاترینا تصرف فیزیکی می کند.