خط داستانی
داستان یک بچه گربه سیاه بازیگوش و کنجکاو که با یک پزشک فداکار و مهربان زندگی میکرد. یک روز این شوخطبع کوچک یک لامپ را شکست. او واقعاً از آنچه اتفاق افتاده بود متاسف بود و میخواست اوضاع را درست کند. وقتی به بالکن رفت، نوری را در دوردست دید و فکر کرد که آن نور لامپی است که میتواند جایگزین لامپ خراب میزبانش شود. بچه گربه با شجاعت از خیابانها و مسیرهای تاریک عبور کرد.