خط داستانی
در این داستان کوتاه، ژائو و پدرو در این باغ زندگی میکنند. آنچه ژائو بیش از هر چیز میخواهد خوشبختی پدرو است و تنها راهی که یافته است از او و سارا در فرار حمایت میکند. پدرو نیز یاد گرفته است چگونه ژائو را دوست بدارد و نمیخواهد از باغ برود. اما یکی از آن دو میوهٔ ممنوعه را خورده است.