خط داستانی
هُلیا و مصطفی سعی میکنند زندگی چادرنشینی خود را سازماندهی کنند تا فرزندانشان بتوانند به زندگی خود ادامه دهند. کوچکترین فرزند، ایبو، پسری شاد و پرانرژی است. او که ناگهان بیخانمان شده، طعم آزادی را چشیده و ترجیح میدهد تمام وقت خود را در بیرون بازی کند به جای رفتن به مدرسه. نه ایبو و نه خانوادهاش به طور کامل از تأثیرات آسیبزای بیخانمانی آگاه نیستند. آنها طوری رفتار میکنند که گویی همیشه در چادر زندگی کردهاند و همه چیز را کاملاً عادی میدانند. آنها معتقدند که زندگیشان در چادر موقتی است و روزهای خود را به برنامهریزی برای ساخت یک خانه جدید میگذرانند. از دور، آنها به عنوان یک خانواده شاد به نظر میرسند. اما با گذشت زمان، برنامههایشان به تدریج به ناامیدی تبدیل میشود.