سرگ عمیقاً تحت کنترل است، اما در روحش آرزوی آزادی دارد. الکسی کاملاً برعکس اوست - مردی سخت و جدی که به خاطر نشنیدن همسرش از او طلاق گرفته است. به خواست سرنوشت، آنها به دنبال یک میلیارد دلار میافتند که توافق کردهاند نصف کنند. هر یک از آنها با کمک این پول میخواهد به آنچه آرزو دارد برسد: سرگ - آزادی و الکسی - قدرت بر همسرش. با وجود اینکه سرگ به شدت از الکسی میترسد و الکسی به شدت از سرگ متنفر است، تاریخ "آنها را در یک قایق قرار میدهد." آیا آنها میتوانند بر ترسهای خود غلبه کنند و به میلیارد مورد نظر دست یابند؟