جوناتان مککینلیک مردی است که در خانهٔ خود توسط ذهن خود اسیر شده است. فوبیای فضاهای باز، ناشی از تصادفی است که زندگی همسرش را گرفت؛ وجودش به تکرار یکنواخت روزهای برابر تقلیل یافته است. با شدت گرفتن وحشت و نفرت از خود، موجی از تصاویر هولناک و رویاهای بیدارِ پیچیده آغاز میشود تا آخرین تکهٔ sanity او را به آستانهٔ فروپاشی بکشاند. آیا این تصاویر ترسناک خیالیاند، دیوهای خصوصی... یا او به وسیلهٔ موجودی واقعی با ترسی بیپایان و شرّی غیرقابل بیان آزار میبیند؟