خط داستانی
او همیشه مشغول ساختن نقاشی بی عیب و نقص بود، یکی از پسران یوپ هیلینیوس اینگونه درباره پدرش می گوید. هنرمندی که در تصادفی در سال 1999 کشته شد، به آرامی به عادات و روندها بی اعتنا بود و آثاری اتوماتیک داشت، پیوسته به دنبال زیبایی مطلق می گشت. در زندگی روزمره نیز همین کار را می کرد؛ هنرمند درگیر تعداد زیادی دوست دختر بود هرچند از نظر معنایی به همسرش و مویه اش وفادار باقی می ماند. زمان کافی برای پدری واقعی نداشت. «با پدرم در قطار با یک بار خشکبار» بهترین خاطره کودکی پسرانش از اوست. کِس هاین سعی می کند به این مرد پیچیده نزدیک شود که روحی عمیقاً اندوهگین به خود نسبت می داد، مانند نویسنده Marcel Proust که او برای او بسیار الهام بخش بود. در سه فیلم که کنار هم به روی صفحه نمایش در می آیند و به صورت متناوب در جلوه نمایشی ظاهر می شوند از طریق مصاحبه ها با همسرش، موزه و پسرانش، و تصاویر آرشیوی، بیشتر با زندگی روزمره (احساسی) او، کارش و ایده هایش آشنا می شویم.