خط داستانی
استیو کارنس، پسر یک تولیدکننده ثروتمند، زندگی بیفایدهای را میگذراند و از سوی پدرش طرد شده است. پس از یک شب قمار، او بیپول به آپارتمانش برمیگردد. او در آستانه پایان دادن به زندگیاش است که زنگ در به صدا درمیآید و نوزادی رها شده را در آستانه در مییابد. استیو و خدمتکارش، هاجز، سعی میکنند کودک را آرام کنند. مادر نگران که امیدوار بود کودک را در یک خانه راحت قرار دهد، از عمل خود پشیمان میشود و به خانه استیو میآید و از او میخواهد که کودک را برگرداند. استیو با درخواست او موافقت میکند و به طور مخفیانه او را دنبال میکند. او میبیند که مادر در یک ساختمان نامناسب زندگی میکند و یادداشتی از پدر شوهرش پیدا میکند که در آن بیان شده که این ازدواج برخلاف میل او بوده و زن جوان هیچ ادعایی بر او ندارد.