خط داستانی
سلمِت، گزارشگر، رابطهای را با ولانداری، رقاص و نقاش آغاز میکند. اما مادر ولان با رابطه آنها موافق نیست. سلمِت که ساده و پرانرژی و روستایی است، سپس با دونا، دختری مانادو که نگرشی آزاد دارد، در یک رستوران کنار خیابان مالیوبورُو آشنا میشود. دونا به سلمت علاقهمند میشود و او را مردد میکند. ولان در چشمانداز دانا شدن به ردی از سلِمت میافتد و دنبال او میگردد. سپس هنگامی که دانا با لباسهای سلمت در خانه ولان دیده میشود، احساس میکند که فریب خورده است. بعداً، به سبب تصادف با موتور و بستری شدن در بیمارستان، اتفاقی ناگوار برای سلمت میافتد. سلمت با تشویق دانا به ولان بازمیگردد. فیلم همچنین نقدی بر تغییر ارزشهای اجتماعی در یوگیاکارتا دارد: از روابط صمیمانه بین ولان و سلمت در اتاق ولان تا میرفت خانهای با قواعدِ انعطافپذیرتر و خیابان شلوغ مالیوبورُو.