خط داستانی
جان برتون، یک کارمند راهآهن از شرق، در حال گذراندن تعطیلات خود در شکار در زمینهای وحشی اطراف کلبه جان والش بود. یک صبح، در حالی که به شدت در حال دنبال کردن یک شاهین بزرگ بود که قبلاً به آن شلیک کرده بود، تعادل خود را در لبه یک صخره از دست داد و به زمین سنگی زیر سقوط کرد. فریادهای او برای کمک توجه والش را جلب کرد و او به کلبه والش منتقل شد، جایی که همسر والش با محبت از او مراقبت کرد تا او بتواند به وظایفش در شرق بازگردد. همسر والش، نور چشمان او بود، اما مانند بسیاری از چیزهایی که دوست داریم، او نیز دوام نیاورد و بیست سال بعد، ما او را به عنوان یک پیرمرد شکسته میبینیم که در روزهای گذشته زندگی میکند.