خط داستانی
دختر روستایی هلنا عاشق هنرمندی میشود که مناظر روستای محلی را نقاشی میکند و یک شب به او اجازه میدهد که او را فریب دهد. هنرمند میرود اما به زودی هلنا را به پراگ دعوت میکند و دوباره با هم عشق میورزند. هلنا سپس به خانهاش برمیگردد تا از پدر بیمار خود مراقبت کند و به توجهات مداوم شکارچی ریزا پاسخ نمیدهد. پس از مدتی متوجه میشود که باردار است. از آنجا که میداند هنرمند با او ازدواج نخواهد کرد، به دیدن عمهاش میرود که او را به یک سقط جنین میبرد. وقتی دختر بعد از سقط به خانه برمیگردد، متوجه میشود که پدرش فوت کرده است. عمه فرصتطلبش شانس خود را میبیند و به همراه هلنا میشود و او را متقاعد میکند که با ریزا ازدواج کند.