سال 1964 است. ریچل برنر یکی از 3 مامور جوان موساد است که "جراح بیرکناو" - یک هیولای نازی که هرگز در اسرائیل محاکمه نشد - را دستگیر کردهاند. دلیل رسمی این بود که او در حین تلاش برای فرار از اسارت اسرائیلیها در یک خانه امن در جایی در اروپا به ضرب گلوله کشته شد. 30 سال بعد، داستان مرگ او که به خوبی ارتباط برقرار شده بود، ممکن است مورد سوال قرار گیرد، و یک مقاله کوچک در یک روزنامه محلی بیاهمیت در یک شهر کوچک در اوکراین منتشر میشود. به طرز شگفتانگیزی، جراح زنده است و آماده است تا به جنایات خود علیه بشریت و بهویژه یهودیان اعتراف کند. 3 مامور سابق موساد که در اواخر دهه 60 خود هستند، از این دانش تهدیدکننده ناخوشایند آگاه میشوند. واقعیت این است که "جراح" 30 سال پیش از نگهبانان خود فرار کرده است.