هنریک رُزشپونکا، کارگر آجر کار سیساله، و دستیار جوانش، کودک خردسال، با سردرد شدید بیدار میشوند. آنها نمیتوانند به تشییع مادربزرگ استانگرِیِک برسند. وقتی به گورستان میرسند، مراسم به پایان رسیده است. به طور اتفاقی، Rapunzel قبر فراموششدهٔ دوست و مربیاش، استاشِک سلطان، را نزدیکی مییابد. احساس دین به او، تصمیم میگیرد از قبر مراقبت کند. با این حال، کار آسانی نیست وقتی هیچ پنی ندارید ...