زمیری که در خیابانها بزرگ شده، از زمانی که او کیم را از دست متجاوزان نجات داد، به او عشق ورزیده است، اما تنها راهی که میتواند احساساتش را ابراز کند، حمله به هر مردی است که به او علاقهمند میشود. کیم به شیفتگی زمیری تحمل میکند، اما او را در فاصله نگه میدارد. وقتی مکس کالبا به شهر میآید تا از پدر کیم انتقام بگیرد، زمیری دوباره سعی میکند او را نجات دهد.