رودیگو پس از چهار دهه به شهر زادگاهش سالامانکا بازمیگردد با کارنامهای به عنوان گریگولا در آمریکای لاتین و مامور رسمی برای آژانس بینالمللی؛ خاطرهٔ مادر درگذشتهٔش و خانوادهٔ باستانی به او بازمیگردد در شهری قدیمی که با بار سنگین سنتها تسلط دارد رویدادها نشان میدهد که دخترِ همچنان ناشناختهای به نام آ octایا وجود دارد و آنتونیو پاتینو با شاعری و اعتماد به نفس به تفکری در مورد درد بازگشت به جایی که هرگز واقعاً جایش نبود و تناقضهای مردی که به تاریخ دلبسته است و نمیتواند با گذشته رو به رو شود میپردازد