شب، مه، باران. جاده باریک ماسوریا. کامیونهای در حال سرعت. مردی تنها پشت فرمان خودرویی قدیمی قصد بازگشت به خانه برای کنسرت دخترش را دارد. او از کنار کامیونها عبور میکند و به سرنوشتش نزدیک میشود. آن سرنوشت دخترِ مصرفکنندهی مواد مخدر است که روی جاده میرقصد و جاکت آتشینی را مانند مشعلی میآویزد. به طرز معجزهآسا، کامیونها از او عبور میکنند. مرد، فرمانده کلانتری محلی است و دختر از مرکز بازپروری نزدیک به مواد مخدر. او آنها با هم خواهند مرد یا او تمام تلاش خود را میکند تا ثابت کند چه کار میکرده است در شب در جاده. او تلاشهای قهرمانانهای میکند تا مانند اطرافیانش دچار فساد قانونی و خلافکاران نشود: مقامهای فاسد و فروشندگان مواد مخدر زیر پنجرهی شهردار. نامش لئون کامِلسکی است، اما همه او را کَمِلیَن مینامند.